غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

536

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

بجانب هراة و على درويش كه بسك بچه اشتهار داشت به طرف تبريز متوجه گشتند تا ميرزا شاهرخ و اميرزاده عمر را از كيفيت حادثه آگاهى دهند و در باب حفظ ممالك شرايط وصيت بجاى آورند و اراتمور به همين كار روى ببغداد آورد و ديگرى بجانب اصفهان و شيراز روانشد و در شب پنجشنبه هيجدهم ماه مذكور جمهور امرا و خواتين تابوت محفوف برحمت حى لا يموت را در محفه نهاده از اترار بيرون آوردند و در همان شب از آب خجند بر زير يخ گذاشته در دو فرسخى اترار فرود آمدند و چون گريبان افق بدست تباشير صبح صادق چاك شد شعله اندوه در كانون درون محزون مصيبت‌زدگان بنوعى برافروخت كه خرمن صبر و شكيبائى مرد و زن و امير و وزير و صغير و كبير را بيكبار بسوخت نظم آبى كجاست كاتش اين غم جگر بسوخت * وين برق جانگداز همه خشك و تر بسوخت مرغ سپيده دم كه خبر دادى از سرور * اكنون نميدهد مگرش بال و پر بسوخت صيحه صيح محشر و فزغ اكبر در عالم اصغر بظهور انجاميد و فغانى در جهان افتاد كه صدايش از هفت گنبد افلاك متجاوز گرديد و چون جزع و فزع از حد اعتدال درگذشت و گريه و زارى سالكان طريق بيقرارى بعد از وفور نصيحت مصلحت انديشان ساكن گشت امرا و اركان دولت و نوئينان و مقربان حضرت با خواتين بلقيس حشمت و مخدرات تتق عصمت طريق مشورت مسلوك داشته خاطر بر آن قرار دادند كه نعش مغفرت‌مآب را بجانب سمرقند بازگردانند و در ملازمت ميرزا خليل سلطان و اميرزاده ابراهيم سلطان عزيمت غزوه ختا بامضا رسانند و در همان صبح محفه را مصحوب خواجه يوسف و على قوچين روانه سمرقند ساختند و ايشان بتاريخ 22 شعبان به آن بلده درآمده جسد مطهر را بمرقد عطرسا رسانيدند و بعد از چندگاه بموجب وصيتى كه آن حضرت كرده بود سيد بر كه را ازاندخود بدانجا نقل نمود و بر زبر حضرت صاحبقران و الا گهر دفن كردند و امير شيخ نور الدين و امير شاه ملك بعد از ارسال تاتوت مغفرت‌مآب حضرات عاليات را متعاقب با اميرزاده الغ بيك بجانب سمرقند گسيل كردند و خود در خدمت اميرزاده ابراهيم سلطان بجانب ختاى كوچ نموده از آب سيحون گذشته در جانب شرقى اترار فرود آمدند در ينولا شعبده‌بازسپهر منصوبهء برانگيخت كه عقد آن جمعيت از هم فرو گسيخت بيان سخن آنكه چون خبر فوت صاحبقران مرحوم باميرزاده سلطان حسين رسيد لشگر دست چپ را كه با او بود پراكنده ساخت و اسبان بعضى از سپاهيان را گرفته دو اسبه عازم سمرقند شد تا خود را در شهر اندازد و لواى استيلا مرتفع سازد و كيفيت اين حركت بمسامع امير شيخ نور الدين و امير شاه ملك رسيده نامهء به حاكم سمرقند كه ارغونشاه بود فرستادند مبنى بر آنكه اميرزاده سلطان حسين به خيال استقلال متوجه آن جانب گشت بايد كه در محافظت شهر سمرقند سعى بليغ نموده او را مجال دخول ندهد و اگر تواند خدمتش را گرفته مضبوط گرداند و قاصدى نزد ميرزا الغ بيك و حضرات عاليات ارسال داشتند و از قضيه اميرزاده سلطانحسين ايشانرا آگاهى دادند و التماس نمودند كه بهر جا رسيده باشند توقف نمايند تا اردو بديشان رسد و برين قياس نيز نزد ميرزا خليل سلطان